The White City

یه جمله از یه ای‌میل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانه‌ی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درخت‌های ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعت‌ها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمی‌کنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگ‌واری، رنج، شجاعت، و فروتنی‌ش رو درک می‌کنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظه‌های ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوب‌روی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برج‌وباروی ِ تاب‌ناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...

کسی می‌فهمه من چی می‌گم؟

/ 7 نظر / 10 بازدید
گاو مشتی حسن

مسلما من که درک میکنم. من به حز اینها خیلی دوست داشتم زندگی آروم توی شایر رو تجربه کنم و برای تئودن عزاداری کنم.

محمد خوش زبان

آه، چه روزگاری بود... چه روزگاری گاهی برای دورانی که رمان میخوندیم و غرق میشدیم در دنیای دیگری، دلم تنگ میشه، تا مرز گریه جلو میرم... یادته؟ چقدر پای کتاب ها گریه میکردیم؟ ...

محمد خوش زبان

آی... این ابدیت که به پوچی تبدیل میشد رو تالکین عالی خلق کرد... همیشه حالم رو بد میکنه. من یادمه آخر بینوایان ویکتورهوگو از مدرسه به خونه میومدم، تو راه میخوندم و گریه ام گرفته بود.

گاو مشتی حسن

البته من فکر کنم آرون هم فانی شدن رو انتخاب کرد. دیگه مثل الف ها نا میرا نبود.

امیر

من که چیزی نفهمیدم. از اسطوره های داخلی صحبت کنی ممکنه سر در بیارم مثلن بگی انگشتر کیخسرو رو ببوسم یا برای سیاووش مرثیه بگم یا حتا از ابدیت بهرام ورجاوند این رو به خاطر پاسخ به اون سوالت نوشتم

علی

من می فهمم چی می گی. اما دو تا چیز درمورد ارباب حلقه ها خیلی برام مهمه. یکی شکوه و عظمتیه که سائورون داره. من(و فکر کنم خود تالکین) عاشق این ابر ضد قهرمانم! مورد دوم پایان داستان بود. فرودو نمرد بلکه سرنوشت دردناکتری رو تالکین برای اون و خواننده هاش در نظر گرفته بود. فرودو زنده ماند و فراموش شد...